یک هفته ای  بود که شاه بی بی توانست ردی از دو پسرش که به زابل فرار کرده بودند پیدا کند. شاه بی بی از آن ها خواسته بود تا زمانی که از مرکز ترک اعتیاد مرخص شود همان جا بمانند.همسرش حمید هم که خبر پاکی  شاه بی بی را شنیده بود یک ماهی می شد که با خواست خودش به مرکز ترک اعتیاد رفته بود.بهزیستی شرط برگرداندن فرزندانش را پاک شدن شاه بی بی اعلام کرده بود و در صورت تداوم بر پاکی قرار بود برای شاه بی بی و فرزندانش خانه ای اجاره کند.صبح شده بود و آفتاب چشمان شاه بی بی را آن روز طور دیگری به دنیا باز کرده بود.قرار بود بدون آن که شاه بی بی متوجه شود برایش جشن پاکی بگیرند و ترخیص اش را به او مژده دهند.شاه بی بی با تمام وجودش شمع تولد دوباره اش را فوت کرد و آرزو کرد بار دیگر مادری را از نو در کتاب زندگی اش بنویسد.در ذهنش بارها و بارها مرور کرد که چطور می تواند دیگر دچار وسوسه نشود. هرچقدر بیشتر فکر می کرد بیشتر به یقین می رسید که دیگر نباید ضایعات جمع کند.آدم هایی که با آنها در آن حرفه سر و کار داشت همگی مصرف کننده بودند.از طرفی شاه بی بی دیگر نمی خواست فرزندانش را درگیر آن کار کند.می خواست مانند بچه ها ی دیگر زندگی عادی داشته باشند.بهزیستی خانه ای در یکی از روستاها برایشان اجاره کرد که فاصله اش برای رسیدن به جاده زیاد بود.با این حال ارزشش را داشت زیر یک سقف با فرزندانش شب را صبح کند.شغل جدیدش کشاورزی بود.به عنوان کارگر روزمزد مشغول به کار شد. با کار کشاورزی بیگانه بود اما توانست زود با سختی هایش کنار بیاید.کم کم توانست وسایل بسیار ابتدایی را فراهم کند و روزها و شب ها را با امید دوباره دیدن فرزندانش کنار هم میگذراند.ساعت دوازده ظهر بود که زنگ خانه اش به صدا در آمد.شبنم و محمد و خواهرهای دیگرشان را به او تحویل دادند.آن شب تا صبح شاه بی بی برای فرزندانش لالایی خواند. اما هنوز جای پسرانش در خانه خالی بود.شبنم در تمام مدتی که در بهزیستی بود هرشب برای مادرش نامه می نوشت و نقاشی می کشید.نقاشی از خانه ای که یخچال و تلویزیون دارد،همگی دور یک سفره جمع اند و دیگر قرار نیست خانه شان در آتش بسوزد…                                                                                                پایان              

پ نوشت: تمامی اسامی مستعار است.فاطمه شاکری-فعال اجتماعی