تلاش شاه بی بی برای پیدا کردن گاری بی فایده بود.فرغونی که توانست تهیه کند حالا هم کالسکه بود برای محمد و هم نقش گاری را برای خانواده اش ایفا می کرد. هرکدام از فرزندانش به وسع خود و با دست های کوچکشان سعی در جمع کردن ضایعات داشتند.قرار گذاشتند که هرکسی بیشتر ضایعات جمع کند فردا می تواند دیرتر از خواب بلند شود؛چرا که صبح زمانی حیاتی برای آن ها محسوب می شد و دیر بیدار شدن عواقب خوبی نداشت.صبح که می شد قبل از بیدار شدن شاه بی بی بچه ها مجبور بودند کیسه های ضایعات را پر کنند تا مادرشان بتواند خودش را با پولش بسازد.شب هم داستان خودش را داشت.زندگی در خانه ای که از نی ساخته شده بود و رفت و آمد مکرر دوستان پدرشان که همگی مصرف کننده بودند ترس به جان شان انداخته بود و تمام سعی شان این بود که مواد مادر را تهیه کنند تا مادرشان بیدار بماند که آن ها مورد تعرض قرار نگیرند.دختر و پسر فرقی نداشت.هرکدام شان به نحوی بارها مورد تعرض دوستان پدرش قرار گرفتند. شبی که شاه بی بی و شبنم را به مرکز ترک اعتیاد کنام ققنوس آورده بودند مادر و دختر هردو دچار سوختگی شدید شده بودند.طبق گزارش اورژانس اجتماعی خانه ی آنها در اثر شعله ور شدن پیک نیک طعمه حریق شده بود .ملیحه شاکری روانشناس و مدیر مرکز که از بدو ورود آن ها متوجه وابستگی زیاد شبنم و مادرش شده بود به شبنم این اطمینان را داد که این مرکز مکانی امن برای مادرش خواهد بود.شبنم و محمد و سه خواهر دیگرشان به بهزیستی سپرده شدند و دو فرزند دیگرشان به زابل فرار کردند. از حمید هم که خبری نبود.روند درمان شاه بی بی پروسه ای طولانی در پی داشت.با کمک‌ پزشکِ مرکز، سوختگی او درمان شده بود اما مهم تر از درمان اعتیاد،درمان افسردگی و اضطراب شاه بی بی بود.در طول مدت حضورش در مرکز وقتی خاموشی زده می شد.بالش خود را را به شکل نوزادی در می آورد و به گمانش برای محمد لالایی میخواند و مادری می کرد.کم کم بقیه متوجه بی تابی شاه بی بی شدند و دردی مشترک را با هم به گریه نشستند.مادرانی که زمان مصرف فرزندانشان را برای تهیه موادشان می فرستادند،بعضا آن ها را می فروختند،با وجود بچه در خانه تن فروشی می کردند و به یاد توانی که نبود برای لحظه ای به آغوش کشیدن فرزندانشان هر کدام به نوبت لالایی می خواندند. جلسات مشاوره برای درمان افسردگی همگی بیشتر شد اما شاه بی بی همچنان دلتنگ محمد و در آرزوی زودتر ترخیص شدن برای دوباره جمع کردن فرزندانش در کنار هم…
این داستان ادامه دارد…
پی نوشت: تمامی اسامی مستعار است.
فاطمه شاکری-فعال اجتماعی