چند ساعتی شده بود که از خانه بیرون زده بودم.قبل از آمدن آنقدر سراسیمه بودم که به بی رحمی زمستان فکر نکرده بودم.کتک خوردن مانند غذای روزانه شده بود اما این بار با دفعات قبل فرق داشت؛هیچ مقاومتی در برابر کتک زدنش نکردم.تهدید کرده بود اگر پول نیاورم من و دخترم را از خانه بیرون می اندازد.                          

در طی مسیر دیدن دست دختربچه ای که محکم به دست های پدرش گره خورده بود،بغض خاموش وجودم را آرام بر صورتم جاری کرد.به یاد دست های پدرم افتادم که مرا از وسط بازی کودکانه با دوستانم کشان کشان به خانه برد  و  با مشت هایی گره خورده  به دختر ۹ ساله اش فهماند که او را به پسرعموی تازه طلاق گرفته اش فروخته است.مادرم که خود در کودکی به عقد پدرم درآمده بود مخالفتی نکرد و بدون هیچ صحبتی و یا حتی رحمی مرا به پسرعمویم سپردند.از عروسی و لباس عروس هم خبری نبود.مانند بیوه زنان مرا راهی جهنمی کرده بودند که هرگز فکرش را نمی کردم.سیاهی آن روزها به حدی بود که در کنار همسرم به کشیدن مواد روی آوردم تا فراموش کنم زن او هستم.از مادر شدنم خاطره ای به یاد ندارم. دختر ۱۴ ساله ای که طعم شیرین مادرشدنش با مصرف مواد به تلخی رسید.همسرم که اختیارش دست مواد آن روزی بود که اگر گیر می اورد و می کشید مرا به کار در خیابان و گل فروشی مجبور می کرد و می گفت بچه را ببر تا دل مردم به رحم بیاید.پدری که خود رحم نداشت از رحم مردم نسبت به دخترش حرف می زد. به مرور زمان و با مصرف بیشتر مانند همسرم شده بودم.نسبت به خواسته ها و اشک های دخترم باران بی توجه بودم.از هم سن و سالانش ضعیف تر به نظر می رسید.راستش در آن دوران برایم اهمیت نداشت؛.مصرف کننده که باشی کسی جز خودت برایت مهم نخواهد بود.غروب یک روز پاییزی بود که رضا تماس گرفت و گفت امشب مهمان دارم به سر و وضعت برس.گمان کردم شاید از اقوامش باشد.دستی به سر و رویم کشیدم  و منتظرشان شدم.می دانستم باید بساطش را هم آماده کنم.دلم شور میزد تا این که صدای رضا را شنیدم که با دو نفر از دوستانش وارد حیاط خانه شدند…                                                                                                                              

   این داستان ادامه دارد…

پ نوشت:تمامی اسامی مستعار است.                                                                                           

فاطمه شاکری-فعال اجتماعی