ماکان سهم خداوند بود
الناز پاک نیا سردبیر: دنیا برای ما جای بزرگی است، اما گاهی در برابر تقدیر، به اندازه یک نقطه کوچک میشویم. ما تمام تلاشمان را کردیم، تمام خواهشهایمان را به آسمان فرستادیم، اما انگار در حسابهای این دنیا، ما سهمی نداشتیم.
جنگ، بازیِ بزرگ آدمهای بزرگی است که قیمتش را کودکانی میپردازند که حتی نمیدانند «مرز» چیست. وقتی بمبها میبارند، فقط ساختمانها فرو می روند، آرزوهای یک مادر در لحظه متلاشی میشود.
او با مهربانیِ بیکرانش، آن کودک را از میان دستهای ما گرفت و برای خودش برداشت. حالا او در جایی است که نه اشکی هست و نه جدایی؛ جایی که فقط آرامش مطلق است. ما اینجا ماندیم و یادگاری از لبخندی که زودتر از زمانش، به مقصد رسید.بعضیها برای این خاک کوچک نیستند؛ آنها تکههایی از بهشت هستند که برای مدتی کوتاه به مهمانی زمین آمده بودند.
ما میخواستیم او را در آغوش خود نگه داریم، اما دست تقدیر بلندتر بود.
ماکان سهم خداوند بود…
او چنان عاشق این تکه کوچک بود که تصمیم گرفت او را پیش خود ببرد. حالا او پرنده شده و در باغهای ابدی پر میزند، و ما تنها تماشاگرِ پروازی هستیم که سهم ما نبود، اما سهم او بود تا در پیشگاه خالقش باشد.
گاهی تمام دعاها، تمام تلاشها، در برابر یک «تقدیر» متوقف میشوند. فهمیدم که ما در این بازی، برنده نبودیم؛ چون سهم خداوند بود…او آن کودک پاک را، که از هر چه در این جهان بود زیباتر بود، برای خودش برداشت. خداوند، تکهای از قلب ما را با او به آسمان برد.
جنگ، بازیِ بزرگ آدمهای بزرگی است که قیمتش را کودکانی میپردازند که حتی نمیدانند «مرز» چیست. وقتی بمبها میبارند، فقط ساختمانها فرو می ریزند، آرزوهای یک مادر در لحظه متلاشی میشود.
آنها میگویند برای پیروزی است، برای دنیای بهتر است،… اما چه دنیایی در صدای جیغِ مادری است که تکههای فرزندش را از میان آوار جمع میکند؟ چرا این قسمت از کره خاکی همیشه یادآور صدای ناله مادرانی است که با دست های خود گورهای دسته جمعی را از خاک انباشته می کنند.
در این بازیِ خونین، ما سهمی نداشتیم؛ چون سهم خداوند بود… او دید که این زمینِ بیرحم، جایی برای پاکیِ آن کودک نیست، پس او را از میان شعلههای جنگ گرفت و برای خودش برداشت.
ای کاش جنگها به جای کودکان، قلبهای سنگیِ فرماندهان مستکبر را میبرد.
زیر آسمانی که باید رنگ آرامش میداشت، حالا دود و غبارِ کینه است. صدای گریهی مادران، بلندتر از صدای توپهاست و هر اشکی که روی گونهی یک مادر میلغزد، حکایت از دنیایی دارد که در آن انسانیت، قربانیِ حماقت شده است.
مادرانِ جنگزده، تنها کسانی هستند که یاد گرفتهاند چگونه با خالیترین دستها، غمها را حمل کنند.
ما در برابر این تراژدی، هیچ بودیم؛ چون سهم خداوند بود…
او دید که دستانِ این کودک، بیش از آنکه برای بازی با اسبابباکها باشد، برای لمسِ بهشت ساخته شده است، پس او را از میانهی میدانِ نبرد، برای خودش برداشت.
جنگ، هنرِ کشتنِ آینده است. جایی که در آن، لبخند کودکان با صدای انفجار جایگزین میشود و گریهی مادران به موسیقیِ همیشگیِ شهرها تبدیل میگردد.در این خاکساریِ مطلق، ما هیچ سهمی نداشتیم؛ چون سهم خداوند بود…او آن کودک را، پیش از آنکه رنگِ خون و خاکستریِ جنگ را بشناسد، برای خودش برداشت تا در آغوشی دور از بمبها و کینهها، آرام بگیرد.

ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0