گفتگو با دکتر جمشید رفیعیان سرمایه‌گذار و موسس هتل کاخ امیران ؛

گزارش: مومن توپا ابراهیمی

《… ایران عشق منه، سرما، گرما و مرامش به من انرژی میده، شیعه اثنی عشری هستم، اصول من ایرانی و مسلمانی است. در عاشورا برای امام حسین عزاداری می کنم و در ماه رمضان پای سفره سحری و افطاری به اوج لذت می رسم …》

 این جملات زیبا و دلنشین بخشی از صحبت های مردی است که در عصر یک روز بسیار سرد و برفی در رستوران شیکی واقع در یک روستای پرت افتاده در دامن کوه سر فرازیده ی تجک موج در موج در گوشم توفان بپا می کند و شگفتی بر می انگیزد.

دکتر جمشید رفیعیان کسی که تمام وجودش در تسخیر عشق به سرزمین پاک ایران ‌است و دغدغه ای ندارد جز آنکه خرابه ای را آباد کند، بیکاری را به کار بگمارد، شادی بیافریند و در حد توان و بضاعت خود زنگار رنج و غم را با کار آفرینی از سیمای گلزار جوانان آب و خاک خود بزداید و سودایی فراوان از این گونه در سر دارد.

 چشمانم تیز و کنجکاو به هر سو می چرخد تا حظّ دیداری تکمله ای باشد بر امواج صوتی که در آبشار حفره ی گوشم غوغا بپا می کنند. اینجا《هتل کاخ امیران》 است که در حاشیه ی شرقی روستای “سنگدره” قدیم و 《شهید توپا ابراهیمی کنونی رخ نشان می دهد .نگاهم بجای سیاحت در جبین گوینده ی این سخنان دزدانه به دگر سوی شیشه های بلند قامت می لغزند. منظره ورودی اطاق های خوش ساخت هتل از سه سو بوستانی را احاطه کرده اند که چون بهار برآید گلستانی می شود که رشک پردیسان است.

ستونهای نیکو منظر، تراس های طبقات زیرین و زبرین را زینتی دل آویز می دهند و در جای جای محوطه ورودی تا بوستان پشتی را مجسمه هایی از جنس فرشتگان زمینی، مشعل بدست و با تاجی از آفتاب تابان، دیدگان جستجوگر را نوازش می کنند و در چشمخانه بسیار خوش می نشینند.

چنینند مجسمه های دیگری که بر روی دیوار های شرقی از طبقه ی فرازین که هرکدام در کنار خود پرچم سه رنگ  ایران را به احتزاز در آورده اند

《دژک》که اکنون در نزد عامه مردم  نام های” تجک” و چالوس کوه را “نام شناسه” خود قرار داده از فرازین نقطه جلگه ی “کلارستاق شرق” استوار و پابر جا شاهد و ناظر چنین بنایی پردیس آسا است که  هرگز در طول تاریخ این آبادانی را گواه و ناظر نبود.تجک دامن سبزپرچین خود را دقیقا تا سمت جنوبی محوطه هتل کاخ امیران گسترانیده دیر گاهی نخواهد گذشت که این دامن پرچین را با گلهایی از نوع “هلی تی تی” و “گل ونوشه” خواهد آراست .

سنگدره ی قدیم و《مجتمع شهید توپا ابراهیمی》کنونی را خوب می شناسی زیرا سالهایی از دوران کودکی و نوجوانی را در آن روستا سپری کردی، دهها سال پیش که نوجوانی بیش نبودی دیده بودی که چگونه بولدزرهای غول پیکر جنگل بکر اطراف را قتل عام کرده بودند. با برچیده شدن آن جنگل انبوه صدای عندلیبان و فاختگان و مرغ شباویز را دیده بودی که چگونه به خموشی کشانیده بودند.

 اما اکنون با بر آمدن یک سازه ی مدرن و بسیار زیبا دستکم یک قطعه از چند ده قطعه زمین دامنه شمالی “دژک “می رود تا شور و اشتیاقی را بر انگیزد و زمین عریان را حیاتی دوباره ببخشد …

به آنجا رفته بودی تا آتش حس  کنجکاویت را فرو بنشانی و حسرت دوران کودکی و نوجوانیت را دوباره احیا کنی اما آنچه که دیدی هرگز در باور فعلی و تخیل گذشته ات نیز نمی گنجید. زندگی از گونه ای دیگر در آنجا جریان یافته بود. پاهایت کج می شوند تا تو را به داخل این نو سازه دلنشین بکشانند، دختران و پسرانی را مشغول کار می بینی. مدیرِ مدبّر و نسبتا جوان ساختمان که بعدا می فهمی هتل است به استقبال می آید: مرشدی هستم، کاری باشه در خدمتم! کنجکاو شدم، اومدم اینجارو ببینم. میشه بفرمایید شما چه اهدافی رو دنبال می کنید؟ می گوید:”من در درجه اول از دستورات سرمایه گذار پیروی می کنم ودر تعاقب اهداف ایشان آموزش و هدایت پرسنلی را به عهده دارم که آنها را از میان دانش آموختگان این منطقه بکار گرفته ایم. سعی و تلاش ما این است که درمجموعه موجود و گسترش کمی و کیفی آن حتی الامکان به اقتصاد این منطقه در حد توانایی خودمان مددی برسانیم .” از او خواهش می کنم که در صورت امکان برایم وقت ملاقاتی با دکتر رفیعیان سرمایه گذار این مجموعه بگیرد و بدینگونه باب آشنایی و گپ و گفتگو گشوده می شود و راه ملاقات با سرمایه گذار این طرح عظیم هموار می گردد. دکتر جمشید رفیعیان بسیار خوش صحبت است از این روی گفتگویی صمیمانه گل می اندازد.

او می گوید: سالها پیش این زمین را خریداری کردم، با خود اندیشیدم که چگونه می توانم در این جا کاری انجام دهم که از طریق آن بتوانم به هموطنانم خدمتی بکنم  و به ساکنان خوب این روستا و آبادی های اطراف در چگونگی بهبود معیشت مددی برسانم.پس از بررسی و مطالعه فراوان دیدم اگر بتوانم پروژه‌ای را سامان بدهم که کاری تولید شود می تواند به حال ساکنان این منطقه بسیار مفید باشد.

بی آنکه دست به دامن این و آن شوم و در بوق و کر نا بدمم که ایهالناس! یاری کنید تا من هتلداری کنم، آستین بالا زدم و با سرمایه ای کلان که می توانست در هر کجای داخل یا خارج از کشور به کار افتد، در حد پنجاه شصت میلیارد تومان کار را تا به اینجا رسانیدم.(البته شورا و دهیاری این روستا تا انجایی که امکان داشت یاورم بودند که جا دارد در همین جا از آنها قدر دانی کنم). اگر مدیران ارشد استانی و شهرستانی یاری کرده موانع قانونی و دست و پاگیر را بر طرف کنند من آمادگی دارم گسترش سرمایه گذاری را تا حد بنا کردن یک شهر بازی بزرگ، ایجاد تله کابین به سمت قله دژک، تجهیز این مجموعه به پاراگلیدر و دیگر تجهیزاتی که قابلیت میزبانی توریست ها از سراسر جهان را داشته باشد بر پا دارم. بعضی از این تجهیزات خریداری شده و در داخل کانتینر هایی در حال خاک خوردن است. بی صبرانه منتظر صدور پروانه فعالیت هستم که مسئولان شهرستانی از جمله فرماندار، معاونت فرمانداری، بخشدار و رییس اداره  میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی در تلاشند تا گره از مشکل بگشایند. با آقای فرزانه مدیر کل اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان مازندران همچنین معاونت استانداری ملاقات داشتم ضمن استقبال قول برطرف کردن موانع صدور پروانه را دادند که جای سپاس و قدردانی دارد. اما کار کُند پیش می رود و این درنگ طولانی براستی توان فرسا است.اکنون در این مجموعه حدود پنجاه نفر از جوانان منطقه اعم از دختر و پسر در قسمت های درونی و بیرونی اشتغال به کار یافتند. اغلب آنها استادکاران و فارغ التحصیلانی دانشگاه دیده هستند که بیکاری خوره تن و جانشان بود.اکنون شادان وسرزنده آماده خدمت هستند تا هتل فعالیت خود را آغاز کند.این تعداد از نیروی کار تا ۷۰ و  ۸۰ نفر هم در کوتاه مدت قابل افزایش بوده و تا تکمیل پروژه می توان رقم را به ۳۰۰ نفر نیز افزایش داد. چالوس از جهت اینکه نزدیک ترین شهر جلگه شمالی به تهران است اقتضای ایجاد چنین طرح هایی را دارد. این پروژه ها زیر ساخت هایی هستند که ایجاد آنها لازمه کار است. آنگاه که بزرگ راه به مقصد برسد.این هتل می تواند نجات بخش بسیاری از زمین ها و شالیزارهایی باشد که عدم وجود آن موجب بنای ویلا هایی می شود که صاحبان آنها در غیاب هتل ها به ناچار بنا می کنند و شاید در طول سال فقط چند بار از آن استفاده می کنند.

از او میپرسم انگیزه اش برای  سرمایه گذاری چه بود؟ می گوید:” اینجا جای دنجی است.نزدیکی اینجا به کوه و جنگل و دریا آرامشی ایجاد می کند که گردشگر بدان نیاز دارد.علاوه بر آن من به وطنم عشق می ورزم و آن را آبادان می خواهم. این پروژه وقتی به سامان برسد احساس می کنم تا حدودی دینم را نسبت به آن ادا کردم.علاوه بر آن کشورم را یکی از متمدن ترین کشورهای دنیا می دانم و اعتقاد راسخ دارم که باید به سهم خودم از این تمدن پاسداری کنم” .از اومی پرسم وقتی واژه  “متمدن ترین” را بکار می برید چگونه آن را به اثبات می رسانید؟ می گوید: “خیلی ساده است اگر شما در آمریکا باشی و یک غذای خوب بخواهی چیزی جز یک تکه گوشت لهیده بنام همبرگر ندارند که به شما بدهند، مکدونالدشان هم چندان چنگی به دل نمی زند، اما اینجا شما به این غذاهای محلّی ما نگاه کن همه اش از شمار فراوانی از سبزیجات معطر و دارویی درست می شوند که مردم ما در طی هزاران سال آنها را شناخته و در پُختنش مهارت یافته اند. تو ایران پدر و و پسر و دختر، عمه و عمو و خاله و… در کنار هم زندگی می کنند و در روز سخت به هم یاری می رسانند اما در غرب فرزند، تا سن خاصی پیش پدر و مادر است و بعد می رود پی کار خودش. همه با هم بیگانه اند و اصلا کسی به کسی نیست. اینجا اگر مردم دعوا هم بکنند تعادل را حفظ می کنند ، می گویند: نزن گناه داره. ولی اونجا بچه محصّل درمدرسه هفت تیر می کشه و همکلاسی هایش را درو می کنه. اونجا اشرافی گری بیداد می کنه، نژاد پرستی هنوز ریشه هایش خشک نشد، سیاه و سرخ و زرد داره ولی اینجا فاصله ها و شکاف ها بدانگونه عمیق نیست. اگر بخواهم می تونم برم اما ریشه هایم تو این سرزمینه، اینجا هویت دارم ولی اونجا نه ملیت دارم ونه هویت.اونجا اگر پول نداشته باشی هیچی نداری ، اما اینجا چی؟ اگر گیر کنی پدر ، مادر، خواهر و برادر، فامیل و همسایه هستند که به دادت برسند.همانطور که گفتم اصول من ایرانی و مسلمان بودنه.ما کشور آزادی هستیم و مردم ما آزاده اند و فارغ از قید و بند موجود در غرب. اگر لازم باشه می تونم  هزاران دلیل دیگر بر غنی بودن تمدن کشورم بیاورم که نمی شود یکی یکی بر شمرد. بنا بر این من و سرمایه ام متعلّق به این سرزمین هستیم هرکجایش که باشد…

جمشید رفعیان هنوز حرف و سخن فروان دارد و اندیشه های نابش براستی شنیدنی و عشق و علاقه اش به ایران عزیز ستودنی است. روز به اتمام می رسد .

تاریکی شب کم کم چادر سیاه خود را پهن می کند.نگاهی به قله تجک و نگاهی دیگر به قله مدوبن می اندازم ، می بینم که برف قسمتی ازقله آنها را سفید پوش کرده و هردو به من لبخند می زنند و چشمکی شادمانه که یعنی زندگی جریان دارد و آینده از آن ماست فقط باید بخواهیم و “این خواستن است که توانستن است.”

 دم دروازه که می رسم نا خودآگاه به پشت سر نگاهی می اندازم .”دژک” یا چالوس کوه در منظر نگاهم تجسم می یابد و صلابت گفتار دکتر جمشید رفعیان که هر چه در آستین داشت در طبق اخلاص گذاشت تا به آبادانی وطنش کمک کند و با کار آفرینی از درد و رنج جوانان سرزمینش بکاهد.