خدا رحمت کنه مرحوم حاج آقا مجتهدی رو میفرمود: روز عاشورا داش مشتی ها رفتند به یاری امام حسین علیه السلام خشک مقدس ها استخاره کردند بد اومد…نقل شده: در مکه امام حسین علیه السلام با عبدالله بن عمر ملاقاتی داشتند عبدالله بن عمر هنگامی که از حرکت امام حسین علیه السلام به سوی عراق باخبر شد، از او خواست با یزید سازش کند و از جنگ و کشته‌شدن بپرهیزد. 

امام حسین علیه السلام در پاسخ او فرمود:مگر نمی‌دانی که مثالی از ناچیز بودن دنیا نزد خداوند، این است که سر یحیی بن زکریا به عنوان هدیه نزد زنی بدکاره از بنی اسرائیل فرستاده شد؟ و مگر نمی‌دانی که بنی اسرائیل از طلوع فجر تا طلوع آفتاب هفتاد نفر از پیامبران خدا را کشتند و بعد، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده، در بازارها  نشستند و مشغول خرید و فروش شدند؟! خداوند در کیفر آنان شتاب نکرد و به موقع از آنها انتقام گرفت. ای ابا عبدالرحمن، از خدا بترس و از یاری من روی بر نگردان. عبدالله بن عمر از یاری امام حسین علیه السلام امتناع ورزید وقتی حضرت خواست از پیش او برود گفت حسین بایست من بارها دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سینه تو را میبوسید، پیراهنت را کنار بزن میخواهم جای بوسه رسول الله را ببوسم….آه و صدها از این جماعت دست یاری حضرت را رد میکند ولی دنبال بوسیدن سینه آن حضرت است. گذشت تا یوسف بن حجاج ثقفی ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻜﻪ ﺷﺪ ﻭ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﻴﺮ ﺭﺍ گردن زد و بدنش را به دار آویخت. عمر بن عبدالله شبانه ﭘﻴﺶ ﺣﺠﺎﺝ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ با خلیفه ﺑﻴﻌﺖ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﻤﻴﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ ﻣﺮﺩﻥ ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻥ ﺟﺎﻫﻠﻴﺖ ﺍﺳﺖ، ﺣﺠﺎﺝ ﭘﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﻯ ﺍﻭ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺘﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺖ، ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﻛﻦ.

عبدالله گفت : مرا استهزاء می کنی ؟ ﺣﺠﺎﺝ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﻨﻰ ﻋﺪﻯ ﻣﮕﺮ ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﺍﺑﻴﻄﺎﻟﺐ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻧﺖ ﻧﺒﻮﺩ؟ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ اﻭ ﺑﻴﻌﺖ ﻧﻜﺮﺩﻯ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻣﺪی ﺣﺪﻳﺚ:هرکس بمیرد و امام زمانش را نشناسد….ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻰ، ﺑﺨﺪﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﺣﺪﻳﺚ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﻯ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﭼﻮﺑﻪ ﺩﺍﺭﻯ ﻛﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﻴﺮ ﺑﺎﻟﺎﻯ ﺁن است ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻯ….

حجت الاسلام حسن حسین زاده